close
تبلیغات در اینترنت
زخم جلریز در آینه ی شعر شاعران
آخرین مطالب

تماس با ما

تماس با ما

زخم جلریز در آینه ی شعر شاعران

زخم جلریز در آینه ی شعر شاعران

 

حادثه جلریز، بیدار مان کرد که پیرامون ما چه می گذره. از این رو همه تکان خوردیم و همه به نوعی ابراز احساسات کردند. شاعران ما شعرهای ماندگاری سرودند که باید در قالب کتابی، نشر شود. آری، برای حادثه جلریز که در نزدیکی پایخت و در اثر بی خیالی ارگ نشینان، اتفاق افتاد باید کتابها نوشت...

 

حادثه خونین جلریز و بدخشان، تکان مان داد و کم کم به خواب می رفتیم و بی خیال می شدیم؛ از بس گوشها کر، چشمها کور و زبان ها لال شده بود.

حادثه جلریز، بیدار مان کرد که پیرامون ما چه می گذره. از این رو همه تکان خوردیم و همه به نوعی ابراز احساسات کردند. شاعران ما شعرهای ماندگاری سرودند که باید در قالب کتابی، نشر شود. آری، برای حادثه جلریز که در نزدیکی پایخت و در اثر بی خیالی ارگ نشینان، اتفاق افتاد باید کتابها نوشت.

کتاب «شعر عدالت خواهی» که حاوی شعرهای عدالت خواهانه سالهای اخیر می باشد، در دست تدوین و جمع آوری است و این کتاب تنها به یک قوم و یک حادثه ارتباط ندارد و شامل شعر عدالت خواهی از بدخشان، قندوز و جلریز و جای جای وطن که بر آن ها ستم روا داشته شده را دربر می گیرد. بنا براین، از تمام شاعران کشور خواهشمندم آثارشان را به آدرس (mhofayyaz@yahoo.com ) بفرستند:

نویسنده: محمدحسین فیاضی

اکنون بخشی از این کتاب که به حادثه خونین جلریز اختصاص دارد را با هم می خوانیم:

 

 

سمیع حامد:

 

فیر کن تیر آخر خود را ! زود شو، انتظار بیهوده ست

کمک از هیچ سو نمی آید انتظار ِ « قطار» بیهوده ست

زخم هایت اگر شکوفه کنند میوه هایش به رهبران برسد

حاصل تو به دیگران برسد بگذر از این بهار، بیهوده ست

تا که پامال ِ زورمندان است- آه! -این سرزمین نمیروید

گندم از این زمین نمیروید، کار در شوره زار بیهوده ست

پیش رو دشمن است و نامردان از عقب زخم میزنند ترا

قاتل تو شده قُمندانت اینچنین کارزار بیهوده ست

مرده ها وضع بهتری دارند زنده گی نیست زنده گی اینجا

یار از یار در فرار شده تا که دانسته یار بیهوده ست

فیرکن تیر آخر خود را! شاید آواز آن به ما برسد

شاید از جای خود بلند شویم گندم ما به آسیا برسد

 

------------------------

 

سلمان علی زکی:

این کوره راه باز به بنگاله مى رود

یعنی به سمت مقصد صدساله مى رود

 

مردم! تمام چشمه این ده سراب ماست

پاسخ به بی قراری شهر خراب ماست

 

ننگ است مویه بر جسد پاره پاره مان

تا پلکهای دشمن غدار زنده است

ما زنده ایم برگ و بر نخل زنده است

هر برگ سبز پرچم سردار زنده است

ما زنده ایم مثل شکوفایی درخت

هستیم تا که این سر و آن دار زنده است

 

این آسمان بدون ستاره نمی شود

این خاک بی وجود هزاره نمی شود

 

---------------------

 

سید ضیا قاسمی:

 

محاصره

از زمین خون تازه می جوشد چهره آسمان پریشان است

می روم راه با تنی مجروح، راه؟ نه! خط تلخ پایان است

می روم راه و دور و اطرافم، دشنه های دسیسه و نیرنگ

خنجر نامُراد نامردی هر طرف می روم فراوان است

هی صدا می زنم محاصره را، گوش ها جای دیگری هستند

"هی! مهمات ما تمام شده!" نشنیدن چقدر آسان است

همه همسنگران من یک یک پر کشیدند پیش چشمانم

چارسویم هجوم کفتاران، لحظاتم چقدر ویران است

نفسم ابر می شود کم کم، آخرین داغ من در این لحظه:

سنگرم سوخته است و می دانم "خواجه در فکر نقش ایوان است"

 

------------------------

 

هادی میران:

به قول حاج دانش: «ماتم جلریز کوچک هست»

چهل عسکر، چهل‌تا تابوت خون‌ریز کوچک هست

چهل عسکر که در سنگر میان خون شناور شد

غمی با وسعت یک دشت آتش‌خیز کوچک هست

یکاولنگی که تا سر در میان غم فرو رفته

هزاران دل که در ماتم نشسته نیز کوچک هست

اگر از چشم دانش بنگری بر سرنوشت ما

مصیبت‌های خونین، این همه تبعیض کوچک هست

غم جلریز کوچک نیست، حاج آقا نمی‌داند

که او در خلعت قدرت، به پشت میز کوچک هست

 

-------------------

بلقیس پرنیان:

 

خون من، همرنگ خون توست

سرخ و داغ!

و درد من با درد تو یکی ست

هزاره ی من !

اینجا مرز باید کشید

بین استعمار

و مردم بیگناه سراسر جهان...

بر ما جنگ و برادر کشی را تحمیل میکنند

و عادت کردن به کشته شدن را

گلوله ها را

بسوی استعمار باید شلیک کرد

و این غده ی سرطانی را

از بیخ باید کشید

آری !

مرز باید کشید.

----------------

 

وحید بکتاش:

 

سرباز!

تفنگ‌ات را بردار

پیش از این‌که

تکه‌دار قوم‌ات

جنازه‌ات را بردارد

و با تنِ بی‌جانت

عکس یادگاری بگیرد

یا هم‌وطن ناخلف‌ات

دورتر

به یاد جنون قبیله‌اش

پوزخند بزند و با دستارش

بینی‌اش را پاک کند

تفنگ‌ات را نگهدار

به روزی که دیگر جنگ

شلیک‌های شادیانه‌ای دشمن نباشد.

ـــــــــــــــــــــــ

 

محمد ميرزايى:

 

امروﺯ " ﺷﻬﯿﺪﯼ " ﺍﺯ ﺧﯿﻞ ﺷﻬﯿﺪﺍﻥ ﺩﺭﻩﻣﺮﮒ

ﯾﻌﻨﯽ " ﺟﻠﺮﯾﺰ " ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺗﻦ ﻧﺪﺍﺷﺖ،

ﭼﻮﻥ ﺗﻔﻨﮕﺶ ﻣﺮﻣﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ،

ﺳﺮﺩﺍﺩ ﻭﻟﯽ ﺳﻨﮕﺮ، ﻧﻪ !

ﭘﯿﮑﺮﺵ ﻏﺮﯾﺒﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﮐﻒ ﺳردخانه ﺑﻮﺩ،

ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ " ﻣﺎﺩﺭ " ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﻧﻪ ! ﭘﯿﮑﺮ ﺑﯿﺠﺎﻧﺶ ﺷﻨﺎﺳﻪ

ﯾﻌﻨﯽ ﺳﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ

 

------------------------

 

ﻋﺒﺪﺍﻟﺸﮑﻮﺭ ﺷﺮﯾﻔﯽ:

 

ﻧِﻲ ﺧﻮﺍﺏ ﻭﺍﺳﺘﺨﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺍﺳﺖ

ﻳﻚ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺰﺍﺭﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺍﺳﺖ

ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﮔﺸﺘﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺯﺧﻢ ﻗﺮﻥ ﺭﺍ

ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﺪ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺍﺳﺖ

ﺯﻳﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻠﻚ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﻤﻲ ﺭﺳﺪ

ﺷﺨﺺ ﺩﻳﮕﺮﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺍﺳﺖ

ﺍﺯﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻼﻡ٬ ﻭﻃﻦ ﺗﺎﺭ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺷﺪ

ﻣﺴﻌﻮﺩ ﺳﻴﻨﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺍﺳﺖ

ﺍﺯ ﺣﺪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﻃﻐﻴﺎﻥ ﻗﻮﻡ ﻋﺎﺩ

ﺑﺎﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺍﺳﺖ

ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﻤﺪﻥ ﻭﻳﺮﺍﻧﮕﺮ ﻭﻛﺜﻴﻒ

ﻳﻚ ﺟﻨﮕﻞ ﻭﻣﻐﺎﺭﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺍﺳﺖ

ﺍﺯ ﺯﺍﻫﺪ ﻭﺗﻈﺎﻫﺮ ﺗﻜﺮﺍﺭﻱ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻳﻢ

ﺭﻧﺪ ﻭﺷﺮﺍﺑﺨﻮﺍﺭﻩ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺍﺳﺖ

ﺧﻮﺩﺭﺍ ﻓﺮﻭﺧﺘﻨﺪ ﻣﺮﺍﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮔﺮﻭ

ﺳﺮﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺍﺳﺖ

 

---------------------

 

فرهاد زاهدی:

 

بداهه ي درد

به جلريز مي روي طالب نشسته

اشرف خائن، ملا قالب نشسته

به جلريز مي روي شاجور خالي

به پشت گرمي ارتش خيالي

به جلريز مي روي وحدت دروغ است

فكر ملي به اين شدت دروغ است

به جلريز مي روي مثل بدخشان

مرمي خورده دفاع كردي خون افشان

به جلريز مي روي رويت سفيد است

سردار قلب ملت، اين اميد است

غني ملا، دانش گيج است و ترسو

خون پاك تو مي پاشد به هر سو

تو سربازي و سر دار دل ما

ولي افسوس غمت بار دل ما

به جلريز مي روي طالب نشسته

اشرف خائن، ملا قالب نشسته

به جلريز مي روي شاجور خالي

به پشت گرمي ارتش خيالي

 

------------------

 

منصوره خلیلی:

 

جلریز

می خوابم

بیدار می شوم

یک روز سپری شده

و فقط اوضاع

کمی یا بیشتر

بحرانی تر شده

می خوابم

بیدار می شوم

حتی فکر رویا در سر ندارم

یک سال سپری شده

درختان اقاقیا

در سرزمین مان

هنوز گل نداده

می خوابم

بیدار می شوم

 

دوباره می بینم

اوضاع فقط

کمی بحرانی تر شده

می خوابم

بیدار می شوم

و آرزوی یک صبح ِ شیرین

که فقط برای دغدغه ی عشقبازی باشد

بماند برای فرزندم

برای نوه ام...

می خوابم

بیدار نمی شوم دیگر...

با خودم به گور می برم

آرزوی درخت اقاقیا

یادم می آید

مادرم میگفت گل بسم الله...

 

----------------------

 

محمدسعیدی:

 

مخته "مامدسیا"

حمله سری پوسته شده- مامدسیا کشته شده

رایی مردم آزره - کمین شده،بسته شده

 

جنگ شدید که در گرفت - مامدسیا سنگر گرفت

جنگ اوشار ده یادشی بود -دیوانگی از سرگرفت

یک شاو و روز که جنگ کدن - مرده کوه و کمر گرفت

دوشاو روز توشنا، گوشنا - جلوی یگ لشکر گرفت

حمله سری پوسته شده- مامدسیا کشته شده

رایی مردم آزره - کمین شده، بسته شده

 

سری مردم آزره - صد باره که میله شده

ده سنگری مامدسیا - قد تپ و تانگ حمله شده

تیری جفای دشمنان - سویی ازمو ایله شده

کوه و کمر بامیان - پُر از گل لاله شده

حمله سری پوسته شده - مامدسیا کشته شده

رایی مردم آزره - کمین شده، بسته شده

 

ممدسیا، سرداری ما - سرلشکر و پاسدار ما

ممدسیا، بیرار ما - شهیدی با وقار ما

بودی ده رای پرخطر- تکیه دل اوگار ما

گلگون کفن، روی سرخ شدی - سرخ تر کدی گلزار ما

حمله سری پوسته شده-مامدسیا کشته شده

رایی مردم آزره-کمین شده،بسته شده

 

---------------------

 

بشیر رحیمی:

 

 

 

در سوگ جلریز(2)

 

آه! این خاک را بهاری نیست، همچنان آسمان خزان‌ریز است

 

 باغ، تعطیل و برگ و باری نیست، هر کجا نقش پای پاییز است

 

شعله می‌روید از زمین نه علف، آتش افگنده فرش چار طرف

 

 خاک، جان می‌دهد هر آن از تف، هر کجا بنگری شررخیز است

 

داغ داغ است پیکر میهن، دارد از زخم، پیرهن بر تن

 

 عمرها می‌شود که همچون من، با غم و درد خود گلاویز است

 

 چاک در چاک چون قفس بدنش، کوچه وا کرده زخم‌های تنش

 

 از ده و شهر و کوه تا دمنش، تکه و پاره مثل «جلریز» است

 

 سوخت «جلریز»، بین آتشزار، هرچه فریاد زد ولی انگار

 

 هیچ گوش کسی نشد بیدار، «ارگ» در خواب فتنه‌آمیز است

 

ناله‌هایش اگرچه بال کشید، دست آهش به آسمان نرسید

 

 تا در آغوش خاک و خون غلتید، مرگ در بی‌کسی غم‌انگیز است

 

هرچه سر، هرچه «سرور» است اما، یک فلان هم نکرد سر بالا

 

 هیچ یک مرد نیست در اینها، هرچه «رهبر» که دیده‌ام حیز است

 

 

سرهای خون‌چکان محمد سیاه‌ها

 

سروده‌ی جدید قنبرعلی تابش که به خاطر شهدای اخیر «جلریز» سروده شده است 

شعر از: قنبرعلی تابش

شب‌ها پر است خواب من از قتلگاه‌ها

هرگز نبوده در سفرم امن، راه‌ها

هرلحظه یک جنازه و هرلحظه یک شهید

بوده‌است سهم مردمم از سال و ماه‌ها

 

بار نخست نیست که این‌گونه بی‌خبر

خنجر زده ز پشت مرا کج‌کلاه‌ها

 

جز اعتماد چاره نبوده، برادری‌است

تکرار کرده‌ایم چنین اشتباه‌ها

 

کوه غم است قصه سیمرغ‌های ما

ای ساده آنکه ساخته از کوه کاه‌ها

 

خلع سلاح کرده سران هزاره را

سرهای خون‌چکان محمد سیاه‌ها

 

 

 

هر قطره خون که ریخته سرباز گشته است

جلریز پرشده است از این دادخواه‌ها

 

کشتی مرا چقدر و خونم تو را گرفت

بردار دست، دیگر از این دیدگاه‌ها

 

18/4/1394 کابل

 منبع: جمهوری سکوت

 

مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی