close
تبلیغات در اینترنت
تئوری‌پرداز ارشد افغانستان"غنی"،آیا او می‌تواند دولت خود را از فروپاشی نجات دهد؟
آخرین مطالب

تماس با ما

تماس با ما

تئوری‌پرداز ارشد افغانستان"غنی"،آیا او می‌تواند دولت خود را از فروپاشی نجات دهد؟

تئوری‌پرداز ارشد افغانستان

 

رئیس‌جمهور اشرف‌غنی کارشناس در زمینهٔ دولت‌های شکست‌خورده است. آیا او می‌تواند دولت خود را از فروپاشی نجات دهد؟

 

اشرف‌غنی، رئیس‌جمهور افغانستان، هر روز صبح پیش از ساعت پنج از خواب بیدار می‌شود و درحدود دو تا سه ساعت مطالعه می‌کند. او روز خود را با بسته‌های ضخیمی از اسناد رسمی سپری می‌کند. او طرح‌های پیشنهادی متقاضیان رقابت برای کار به‌عنوان والی هرات را مطالعه کرده و برنده را انتخاب می‌کند. او گزارش‌های ۴۴ مهندس شهری برای توسعهٔ طرح کابل بزرگ را بررسی می‌کند. گفته می‌شود که او شخصاً سخنرانی‌های خود را می‌نویسد و در رابطه با بازدیدکنندگانی که قرار است با آن‌ها ملاقات داشته باشد تحقیق می‌کند. او پیش از دیدار با وزیر امور خارجهٔ استرالیا، گزارش رسمی دولت استرالیا در رابطه با کمک‌های خارجی را خوانده بود. او ۴۰۰ صفحه از گزارش شکنجهٔ کمیتهٔ اطلاعات مجلس سنا را در روز انتشار آن مطالعه کرده و روز بعد از جنرال جان کمپبل، فرماندهٔ آمریکایی در افغانستان، عذرخواهی کرده بود، چراکه نتوانسته بود مطالعهٔ آن را به پایان برساند. او کتاب‌هایی در رابطه با گذار از سوسیالیسم به سرمایه‌داری در شرق اروپا، روشنگری در آسیای مرکزی در یک هزار سال قبل، جنگ‌های مدرن، و تاریخ رودخانه‌های افغانستان مطالعه می‌کند. او در ارگ –مجموعه‌ای از چند قصر درون ساختمانی ساخته‌شده در قرن نوزدهم، در مرکز کابل- زندگی و کار می‌کند. کتاب‌هایی که با قلم نشانه‌گذاری شده‌اند، با صفحات باز روی میزها قرار دارند.

دو دهه پیش، غنی بخشی از معده‌اش را به‌دلیل بیماری سرطان از دست داده است و ناچار است وعده‌های غذایی کوچکی مانند بسته‌های خرما را شش بار در روز استفاده کند. او گاهی وقفه‌هایی بعد از غذا می‌گیرد، روی تخت باریکی در آلاچیق پشت دفتر خود در گل‌خانهٔ قصر استراحت می‌کند –و به مطالعه می‌پردازد. یا با کتابی در مکان مورد علاقه‌اش، زیر یک درخت چنار در کاخ حرم‌سرا، جایی که کتابخانهٔ پادشاه فقید ظاهرشاه قرار دارد، می‌نشیند. در دوران ریاست‌جمهوری سلف اشرف‌غنی، حامد کرزی، این کتابخانه مانند مجموعه‌ای از عتیقه‌هایی بود که زیر گردوغبار قرار داشتند. پس از آن‌که غنی در ماه سپتامبر ۲۰۱۴ به ریاست‌جمهوری رسید، او مجموعهٔ سلطنتی را نظم‌وترتیب بخشید. درحالی‌که کرزی کاخ را با بازدیدکنندگان پر کرده بود و کسانی را که عریضه‌ای داشتند در زمان وعده‌های غذایی ملاقات می‌کرد، غنی اغلب به تنهایی غذا می‌خورد. کرزی و خانواده‌اش، پس از دوازده سال در قدرت، با صدها میلیون دالر از خزانه‌های افغانستان و سرمایه‌های بین‌المللی از ارگ خارج شدند. سرمایهٔ خاص غنی، براساس گفته‌های او در رابطه با دارایی‌هایش، در حدود چهار میلیون دالر است. بخش عمدهٔ این مبلغ شامل خانه‌اش به مساحت چهار جریب در غرب کابل و مجموعهٔ هفت هزار جلدی کتاب‌هایش می‌شود.

اشرف‌غنی، انسان‌شناس باتجربه‌ای که سال‌ها در بانک جهانی کار کرده است، پس از سرنگونی طالبان در سال ۲۰۰۱، بارها به افغانستان سفر کرده و بازگشته است. نگرانی همیشگی او این بوده است که چگونه می‌توان نهادهای مناسبی در کشورهای فقیری که درگیر خشونت‌اند ایجاد کرد و تمرکز او بر کشورهایی بود که قادر به اجرای قوانین، ایجاد بازارهای عادلانه، جمع‌آوری مالیات، ارایهٔ خدمات، یا تأمین امنیت شهروندان خود نیستند. در سال ۲۰۰۶، غنی و همکار دیرینه‌اش، یک وکیل حقوق بشری بریتانیایی به نام کلر لاکهارت، مؤسسهٔ اثربخشی دولت را در واشنگتن دی. سی ایجاد کردند. دو سال بعد، آن‌ها کتاب «اصلاحات در دولت‌های ناکام: چارچوبی برای بازسازی جهان ویران» را منتشر کردند. این کتاب وظایف اصلی دولت را توصیف کرده و پیشنهاداتی از جمله استفاده از تخصص شهروندان در ساخت نهادها را مطرح می‌سازد. در آن زمان، این الگو دیگر یک مسئلهٔ صرفاً تکنیکی نبود. هرج‌ومرج در سومالی، عراق، پاکستان و افغانستان، امنیت جهانی را تهدید می‌کند.

نظریه‌پردازان به‌ندرت چنین فرصت‌های قابل‌ملاحظه‌ای را برای به‌عمل‌درآوردن ایده‌های خود به‌دست می‌آورند. افغانستان از زمان اشغال توسط شوروی در سال ۱۹۷۹، زمانی که غنی ۳۰ ساله و کاندید دکترا در دانشگاه کلمبیا بود، در جنگ قرار داشته است. اگرچه شورش طالبان به یک شبکهٔ موادمخدر-جنایتکار تبدیل شده است، بخش زیادی از کشور، از جمله چند مرکز ولایتی، مورد تهدید طالبان قرار دارند. در ۶۰درصد ۳۹۸ ولسوالی افغانستان، کنترل دولت فراتر از یک ساختمان دولتی و یک بازار نمی‌رود. القاعده و دولت اسلامی حضور خود را در شرق تثبیت کرده‌اند. افغانستان نمی‌تواند از مرزهای خود محافظت کند و همسایگانش برای شورشیان پناهگاه و حمایت ارایه می‌کنند. (در ماه می، رهبر طالبان ملا منصور، در نتیجهٔ حملهٔ هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی و درحالی که از شهر مرزی ایران زاهدان به مقر خود در کویتهٔ پاکستان بازمی‌گشت، کشته شد. براساس گزارش‌ها او که پاسپورت پاکستانی به همراه داشت، در این سفر با مقامات ایرانی دیدار کرده است). اقتصاد افغانستان وابسته به کمک‌های خارجی و تریاک است. فساد فراگیر است. پس از خروج ۱۲۷۰۰۰ سرباز خارجی در سال ۲۰۱۴، اقتصاد کشور فرو پاشید، بیکاری افزایش یافت، و صدها هزار نفر از مردم افغانستان کشور خود را ترک کردند. غنی رئیس‌جمهور منتخب [در واقع توافقی] یک کشور شکست‌خورده است.

مردی کوچک‌اندام با ریش خاکستری کوتاه و چشم‌های فرورفته، تا اندازه‌ای به گاندی شباهت دارد، به جز این‌که او به‌نظر نمی‌آید مردی آرام باشد. او قوز می‌کند، چهره‌اش را ناگهان در هم می‌کشد، و زمانی که می‌خواهد ژست بگیرد، آرنج‌های خود را در دو طرف نگه می‌دارد. او به‌شکل عجیبی در لحظه‌های نامناسب می‌خندد، و او نمی‌تواند احساسات خود را کنترل کند. طرف‌داران جوانی او را احاطه کرده‌اند، اما او متحدان قدرتمندش را از دست داده است. غنی که در ارگ جدا افتاده است، ساعت‌های طولانی و فرسوده‌کننده‌ای را به کار می‌پردازد و خود را غرق در رسیدگی به پروژه‌هایی کرده است که باید به زیردستانش بسپارد. به گفتهٔ یک مقام ارشد افغانستان: «از آن‌جا که او برای مدت‌ها یک شخصیت دانشگاهی بوده است، نمی‌تواند شیوهٔ کاری را که نیاز به مطالعه و تجزیه‌وتحلیل مشکلات دارد کنار بگذارد. اگر او برای فایلی مربوط به جمع‌آوری زباله‌ها در کابل درخواست بدهد، و یک بستهٔ پانصد صفحه‌ای دریافت کند، همان شب مطالعه‌اش را به پایان رسانده و یادداشت‌برداری می‌کند».

درحالی‌که کرزی به گرمی برای ساعت‌ها با مهمانان گفت‌وگو می‌کرد و همه با رضایت او را ترک می‌کردند، گفت‌وگوهای تعارفی را پایین‌تر از شان خود می‌داند، و ملاقات‌کنندگان با حس تحقیر یا تهدیدشدن او را ترک می‌کنند. در یک مورد در کابل، رئیس‌جمهور برای دیدار با اسماعیل خان جنگ‌سالار قدرتمند غرب افغانستان، تنها ۱۵ دقیقه در نظر گرفت. جیلانی پوپل، یکی از نزدیک‌ترین مشاوران غنی، به او گفته بود: «یا او را برای مدت‌زمانی که خودش می‌خواهد ملاقات کنید یا اصلاً این کار را انجام ندهید. اما شما نمی‌توانید تنها ۱۵ دقیقه برای این کار وقت سپری کنید». اما غنی بر نظر خود تأکید کرد: امیر فاسد و بی‌رحم هرات تنها ارزش همان پانزده دقیقه را دارد.

غنی یک تکنوکرات دوراندیش که بیست سال جلوتر از زمانش می‌اندیشد، و با درک عمیقی از آنچه کشورش را ویران کرده است یا می‌تواند آن را نشان بدهد نیست. این مقام ارشد گفت: «او تطمیع‌نشدنی است. او می‌خواهد کشور را تغییر بدهد؛ و او قادر به انجام این کار است. اما به‌نظر می‌آید همه چیز در برابر او قرار گرفته است». غنی از آن دسته اصلاح‌طلبان است که دولت آمریکا به‌شدت به‌عنوان شریکی در طول سال‌های پس از دوران حکومت بی‌سروسامان کرزی به آن نیاز دارد. بااین‌حال او تحسین‌کنندگان اندکی در وزارت امور خارجه دارد، و نخبگان در کابل نیز پنهان نمی‌کنند که احترامی برای او قایل نیستند. آن‌ها غنی را یک مدیر ناکارآمد متکبر می‌خوانند و می‌گویند او هیچ دوست نزدیکی ندارد و همچنین از ذهن و خرد سیاسی برخوردار نیست. آن‌ها می‌گویند غنی رهبر کشوری خیالی و ساخته و پرداختهٔ ذهن خود است. غنی، جیمی کارتر افغانستان است.

بسیاری از ناظران انتظار ندارند که غنی قادر باشد دورهٔ خود را تکمیل کند که در سال ۲۰۱۹ به پایان می‌رسد. به گفتهٔ آن‌ها، سال ۲۰۱۶ آزمون بقای این ملت است. اسکات گوگنهایم، مشاور اقتصادی آمریکایی غنی می‌گوید: «این سال، سال زندگی پرمخاطره است. او یا از عهدهٔ آن برمی‌آید یا برآمده نمی‌تواند».

دیوارهای سنگی ارگ با دیوارهای بتنی و پست‌های بازرسی و گاردهای مسلح حفاظت می‌شوند. خارج از ساختمان ارگ، موانع و سیم‌های خاردار خیابان‌های کابل را به اردوگاه‌های مسلح خصوصی تقسیم می‌کنند که چهره‌های شناخته‌شدهٔ افغانستان و دیپلمات‌های خارجی در آن‌ها زندگی می‌کنند. مردم باید از آن‌ها دوری کنند و ترافیک شهر خفه‌کننده است. در روزهای بارانی، سیل در خیابان‌های پر از دست‌انداز جاری می‌شود. زمانی که در شمال جنگ درمی‌گیرد، خطوط برق قطع می‌شوند و خیابان‌ها در تاریکی فرومی‌روند. گاهی یک بمب‌گذار انتحاری محموله‌ای مرگبار را منفجر می‌کند. مقامات آمریکایی دیگر ریسک رانندگی در شهر را نمی‌کنند. از روشنایی صبح تا تاریکی شب، هلیکوپترها بالای ساختمان سفارت ایالات متحده پرواز می‌کنند. بااستفاده از ضعف دولت، سیاست‌مداران افغانستان ساختمان‌های مجللی را با پول‌های سرقتی ساخته‌اند و هرکدام باور دارند که باید در ارگ حضور داشته باشند. در کوه‌های اطراف کابل، طالبان تنها چند کیلومتر آن‌طرف‌تر قرار دارند.

غنی می‌گوید: «مادرِ پدر من درواقع تأثیر عمیقی بر من داشته است. او روز خود را همیشه با یک ساعت مطالعه آغاز می‌کرد. اما مهم‌ترین اثرگذاری به‌دلیل تحصیلات بوده است». ما در صندلی‌های رودررو در اتاقی تشریفاتی در طبقهٔ دوم قصر گل‌خانه نشسته بودیم. دیوارهای سر به فلک کشیده و ستون‌ها به رنگ سبز عقیق، و درها منبت‌کاری شده بودند. در مقابل، غنی که لباس سنتی خاکستری تیره‌رنگی پوشیده بود و کت سیاهی به تن داشت، شبیه به یک مغازه‌دار مرفه به‌نظر می‌آمد و این پیام را منتقل می‌کرد که او فرزند وطن است و خط روشنی میان زندگی فعلی‌اش و چندین دهه‌ای قرار داده است که در دانشگاه‌های آمریکا و سازمان‌های جهانی سپری کرده بود.

در سال ۲۰۱۱، غنی و دخترش مریم –هنرمندی که در بروکلین زندگی می‌کند-، مقاله‌ای با عنوان «افغانستان: لغت‌نامه» منتشر کردند که یک دانشنامهٔ کوچک در رابطه با چرخهٔ اصلاحات، واکنش‌ها، و هرج‌ومرجی است که بارها در کشور اتفاق افتاده بود. این روایت‌ها با امان‌الله آغاز می‌شود که از سال‌های ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۹ پادشاه افغانستان بود. امان‌الله نخستین کسی بود که برای مدرن‌ساختن افغانستان تلاش کرد: او بر نوشتن قانون اساسی نظارت داشت، آموزش و تحصیلات را بهبود بخشید، آزادی زنان را تشویق می‌کرد، و برای توسعهٔ پایتخت برنامه‌ریزی کرده بود. همچنین او برای استقلال سیاست خارجی افغانستان از بریتانیا مبارزه کرد. اما امان‌الله عناصر کلیدی جامعه از جمله روحانیان را خشمگین ساخته و در نهایت توسط رهبران قبیله‌ای سرنگون شد. اگرچه امان‌الله دستاوردهای قابل‌توجهی داشت، اما آن‌گونه که اشرف و مریم غنی نوشته‌اند، «او در ایجاد تغییراتی پایدار در افغانستان ناموفق بود. شکست نهایی او برای رسیدن به اجماع سیاسی فراگیر برای اصلاحات منجر به آسیب‌پذیری او در برابر شورش‌های روستایی شد». روند سریع نوسازی‌ها که توسط شورشیان محافظه‌کار لغو شد، هم الگو و هم هشداری برای ترقی‌خواهان افغانستان بود که «بارها و بارها به پروژهٔ ناتمام او بازگشتند، اما در برابر نقاط ضعف خود تسلیم شدند».

غنی از یک خانوادهٔ شناخته‌شدهٔ پشتون برخاسته است. جد پدری او یک فرماندهٔ نظامی بود که به انتصاب نادرشاه، مدتی کوتاه پس از سرنگونی امان‌الله در سال ۱۹۲۹، کمک کرد. پدر غنی یک مقام ارشد بخش حمل‌ونقل در حکومت پسر نادر، ظاهرشاه بود که چهل سال سلطنت کرد. غنی در سال ۱۹۴۹ متولد شده است. او در کابل قدیم بزرگ شده است و آخر هفته‌ها و تعطیلات را با سوارکاری بر اسب و شکار در مزرعهٔ اجدادی‌اش سپری کرده است. او در مدرسه مورد تمسخر قرار می‌گرفت –او اندام کوچکی داشت و گاهی مانند یک پیرمرد قوز می‌کرد-، اما با جدیت خود همکلاسانش را تحت تأثیر قرار می‌داد. در سال ۱۹۶۶ که در لیسه درس می‌خواند، به‌عنوان یک دانش‌آموز انتقالی به آمریکا سفر کرد. در مدرسهٔ جدیدش در اورگاه، غنی کرسی شورای دانش‌آموزان را که برای یک دانش‌آموز خارجی در نظر گرفته شده بود به دست آورد. او می‌گوید: «در نخستین جلسهٔ شورا ما تصمیم‌گیری‌های ساده‌ای داشتیم. هفتهٔ بعد آن‌ها به اجرا درآمدند، چراکه شورا به پول دسترسی داشت». این تجربه تفکر او را در رابطه با توسعه شکل داده بود: «شما می‌توانید گرد هم بیایید، شما می‌توانید هرقدر می‌خواهید حرف بزنید، اما اگر یک فرایند تصمیم‌گیری وجود نداشته باشد، آن‌جا است که دموکراسی واقعاً اهمیت می‌یابد».

در سال ۱۹۷۳، غنی مدرک علوم سیاسی خود را از دانشگاه آمریکایی بیروت دریافت کرد. در آن‌جا بود که او عاشق رولا سعاده شد که یک مسیحی لبنانی بود. آن‌ها تصمیم به ازدواج گرفتند و در سال ۱۹۷۴، پس از بازگشت غنی به کابل برای تدریس، پدر همسر آینده‌اش به دیدار او آمد. پدر رولا گفته بود: «تو در نهایت وارد سیاست می‌شوی و زندگی دختر مرا تباه می‌کنی». غنی پاسخ داده بود، البته نه صادقانه، که «من کاملاً متعهد هستم که یک شخصیت دانشگاهی بمانم». (این زوج در سال ۱۹۷۵ ازدواج کردند، دختری به نام مریم و پسری به نام طارق دارند).

در ماه جولای ۱۹۷۳، پسرعموی شاه، داوود، سلطنت را سرنگون کرد و خود نخستین رئیس‌جمهور افغانستان شد. داوود در ابتدا با کمونیست‌ها متحد شد، و براساس مقالهٔ غنی و دخترش، «او مدل ناقصی از نوسازی از بالا را تحمیل کرد». در سال ۱۹۸۷، نیروهای کمونیستی داوود را در حالی که تلاش می‌کرد پشت ستونی در قصر گل‌خانه پنهان شود با شلیک گلوله به قتل رساندند. تا پایان سال ۱۹۷۹، زمانی که شوروی به افغانستان حمله کرد و جهاد آغاز شد، ترور در پی ترور در این کشور اتفاق می‌افتاد. ارگ را سایهٔ ارواح ساکنان به‌قتل‌رسیده‌اش فرا گرفته است.

غنی و خانواده‌اش در سال ۱۹۷۷ افغانستان را ترک کردند و او برای بیش از ۱۵ سال پس از آن برای زندگی به افغانستان نیامد. او در کلمبیا پایان‌نامه‌اش در رشتهٔ انسان‌شناسی فرهنگی را با عنوان «تولید و تسلط: افغانستان، ۱۷۴۷–۱۹۰۱» دفاع کرد که در آن مشکلات ملت‌ها برای ایجاد دولتی متمرکز در وضعیت عقب‌گرد اقتصادی را تجزیه و تحلیل کرده است. این نوشته تقریباً غیرقابل‌فهم است: «با تمرکز بر حرکات ساختارهای مقارن، من تلاش کرده‌ام روابط سیستماتیک میان تغییرات یا عناصر غیرقابل تغییر را که برای شکل‌گیری یک ساختار ترکیب می‌شوند را تجزیه کنم». نویسنده از میان توده‌های مفاهیم انتزاعی و انبوهی از داده‌ها –شیوه‌های آبیاری قرن نوزدهم در هرات، شبکه‌های خویشاوندی در سیستم‌های مالی پشتون- بدون این‌که اولویت‌ها به‌آسانی قابل‌تشخیص باشند حرکت می‌کند.

غنی در دههٔ ۸۰ در دانشگاه‌های برکلی و جانز هاپکینز تدریس کرده است، و در سال ۱۹۹۱ کار به‌عنوان انسان‌شناس در بانک جهانی مستقر در واشنگتن دی. سی را آغاز کرد. او که نیمی از سال را در سفر به‌سر می‌برد، تبدیل به کارشناس امور مالی در روسیه، چین، و هند شده بود. به گفتهٔ کلر لاکهارت، «او در حقیقت یک هدف اخلاقی بود؛ راه‌حلی برای مشکل فقر برای افراد واقعی. زمانی که او به پایتخت‌ها سفر می‌کرد، به بازارها می‌رفت تا ببیند مردم چه چیزهایی خریدوفروش می‌کنند، پس از آن به شهرها و روستاها می‌رفت؛ با گروهی از کارگران معدن مصاحبه می‌کرد». چنین کارهای میدانی برای یک مقام بانک جهانی غیرمعمول بود. جیمز ولفنسون که در سال ۱۹۹۵ ریاست بانک جهانی را به دست گرفت، شیوهٔ کار بانک را از منحصراً پرداخت وام به کشورهای فقیر، به تلاش در راستای کاهش فقر تغییر داد. او می‌خواست بداند که چرا کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین، علی‌رغم سیاست‌های ترقی‌خواهانهٔ بانک هنوز فقیر مانده‌اند. پاسخ باید با فساد، نهادهای ضعیف، و اقدامات نسنجیدهٔ حامیان در ارتباط می‌بود. ولفنسون دستور داد که برنامه‌های بانک مورد بازنگری قرار گیرد و غنی نقدهای شدیدی را مطرح کرد که منجر شد درمیان همکارانش منفور شود.

در همین‌حال، او برای آینده در افغانستان آمادگی می‌گرفت. در سال ۱۹۹۷ که طالبان بخش‌های عمده‌ای از کشور را کنترل می‌کردند، یک دانشجوی ماستری در دانشگاه کلمبیا با غنی در بانک جهانی مصاحبه کرد. غنی گفت: «زمانی که ما در افغانستان به صلح دست یافتیم، ما برای یادگیری بهترین شیوهٔ پرورش گوسفند به نیوزلند خواهیم رفت، ما به سویس می‌رویم و پروژه‌های برق آبی را مطالعه می‌کنیم». به نظر می‌رسید که افغانستان –کوه‌ها، بیابان‌ها، فضاهای کنترل‌ناشده- همواره لوح سفیدی برای رویاپردازان آرمان‌گرا فراهم کرده است: امپریالیست‌های بریتانیا، مسافران هیپی، کمونیست‌ها، اسلام‌گرایان، اصلاح‌طلبان بین‌المللی. الکس تیر که در دههٔ ۹۰ در دفتر سازمان ملل در افغانستان کرده است، غنی را به‌عنوان یک «انقلابی با شیوهٔ سازمان‌های غیردولتی» توصیف کرد که «گویا در میان اعضای بانک جهانی بزرگ شده است و نه حزب کمونیست». شاید بتوان گفت که رویاپردازبودن به‌معنای فردیت‌زدایی‌کردن است، و اجتناب از پذیرش آنچه دقیقاً پیش روی شخص قرار دارد.

در تاریخ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، غنی در پشت میز خود در واشنگتن نشسته بود و بلافاصله دریافت که همه‌چیز در مورد افغانستان در آستانهٔ تغییر است. او یک طرح پنج مرحله‌ای برای انتقال سیاسی به‌سوی یک دولت فراگیر در افغانستان تهیه کرد که می‌توانست بازسازی در این کشور را برعهده داشته باشد؛ او در رابطه با تأمین بودجه و مسلح‌سازی جنگ‌سالارانی که افغانستان را به ویرانی کشانده و طالبان را بر سر قدرت آورده بودند هشدار داد. در طول جنگ به رهبری آمریکا علیه طالبان، گروه کوچکی از کارشناسان –از جمله لاکهارت، پژوهشگر افغانستان بارنت روبین، و دیپلمات الجزایری اخضر ابراهیمی که پس از آن فرستادهٔ ویژهٔ سازمان ملل برای افغانستان شد- در خانهٔ غنی در حومهٔ واشنگتن دیدار کردند. در ماه دسامبر همان سال، کار این گروه بر موافقت‌نامهٔ بن که گام‌ها به‌سمت حکومت انتخابی را تعریف می‌کرد تاثیرگذاشت، بااین‌حال تضاد میان چشم‌انداز غنی از یک دولت مدرن و منافع قدرت‌های کارگزار منطقه‌ای حل‌ناشده باقی ماند.

شش ماه بعد، کرزی تبدیل به رهبر افغانستان شد. اولین وظیفهٔ غنی در دولت جدید، هماهنگی و پیگیری کمک‌های خارجی بود. او باور داشت که مردم افغانستان نیاز دارند اولویت‌های خود را برای توسعه تعیین کنند، بیش از آن‌که منتظر دلسوزی و بخشایندگی برنامه‌های متناقض کشورهای خارجی و سازمان‌های بین‌المللی باشند. بخشی از مردم افغانستان و غربی‌ها، غنی را پس از چند دهه زندگی در ایالات متحده، به‌عنوان غریبه‌ای در وطنش می‌دیدند. اما او یک ناسیونالیست است و می‌توانست در هر جایی به مطالعاتش بپردازد. او به شکلی خاص نسبت به مقامات غربی مسئول کمک‌ها که پول و قدرت زیاد اما دانش یا تواضع اندکی داشتند خصومت می‌ورزید. در یک مورد، او انتقادهای شدیدی از آژانس ایالات متحده برای توسعهٔ بین‌المللی مطرح کرده و آن‌ها را بی‌کفایت خواند. غنی از اولین کسانی بود که پیش‌بینی کرد سرازیرشدن سیل کمک‌های خارجی می‌تواند پیمانکاران خارجی را ثروتمند ساخته و مقامات را فاسد کند، درحالی‌که سود اندکی برای مردم عادی افغانستان خواهد داشت.

غنی همراه با حنیف اتمر، وزیر انکشاف دهات، برنامهٔ همبستگی ملی را ایجاد کرد که براساس آن، کمک‌های مالی به مبلغ ۲۰۰۰۰ دالر تا ۶۰۰۰۰ دالر برای ۲۳۰۰۰ روستای افغانستان تعلق می‌گرفت که بخش عمدهٔ بودجهٔ آن توسط بانک جهانی تمویل می‌شد. (این ایده برخاسته از برنامه‌های مشابه بانک جهانی در اندونزی و هند بود که غنی آن‌ها را موردمطالعه قرار داده بود). روستاییان افغانستان نیاز داشتند تا شورایی متشکل از زنان و مردان ایجاد نموده و اهداف خود را تعیین کنند –مانند آب تمیز یا یک مدرسهٔ جدید- و سپس مبلغ آن را ارایه دهند. در یک مورد، ۳۷ روستا وجوه خود را برای ساخت یک بیمارستان زنان و زایمان روی هم گذاشتند. کلر لاکهارت با خانواده‌هایی که به تازگی از ایران بازگشته بودند و در پناهگاه‌هایی از پوست حیوانات زندگی می‌کرد دیدار داشت. یک زن در توصیف اهمیت کمک‌های مالی به او گفته بود: «مسئله پول نیست».

روستایی دیگری به او گفته بود: «این حرف را به او نزن. او تمام پول‌ها را پس می‌گیرد».

لاکهارت توضیح داده بود: «من قدرت این کار را ندارم».

زن اول جمله‌اش را به پایان رسانده بود: «مسئله این است که به ما برای انجام این کار اطمینان شده است».

این یکی از موفق‌ترین برنامه‌ها با کم‌ترین سطح فساد در افغانستان بود. مدرسه‌ای جدید با یک ششم هزینه با قرارداد «یو.اس.ای.آی. دی» ساخته شد. پل اوبراین، یک ایرلندی که به‌عنوان مشاور غنی کار کرده است، می‌گویند غنی درک می‌کرد که «کلید توسعه نهادهای قدرتمند داخلی است که می‌تواند تمام بازیگران را در محور خود نظم بدهد، از جمله اصلاح‌گران بین‌المللی». زمانی که غنی خارجی‌ها را به چالش خواند تا به او بگویند در ازای سپردن کنترل پول و برنامه‌ها به نهادهای افغانستان انتظار چه نوع برنامه‌های حسابرسی دارند، به گفتهٔ اوبراین، «آن‌ها این کار را نکردند». تمویل‌کنندگان «ارتش توسعه‌بخش خود را به‌طور تمام‌وکمال آورده بودند».

تمویل‌کنندگانی مانند «یو.اس.ای.آی. دی»، به‌جای ارسال پول به جوامع محلی از طریق کانال‌های افغانی، قرادادها را برای شرکت‌های بین‌المللی بزرگ به مناقصه گذاشتند که به نوبهٔ خود پیمان‌کاران زیردست و شرکت‌های خصوصی امنیتی را استخدام کردند، و هیچ‌کدام از آن‌ها نفع بلندمدتی در افغانستان نداشت. در یک گفت‌وگو در سال ۲۰۰۵ در رابطه با کشورهای شکست‌خورده، غنی چنین برنامه‌هایی را «چهرهٔ زشت کشورهای توسعه‌یافته در مقابل کشورهای در حال‌توسعه» خوانده و اضافه کرد، «ده‌ها میلیارد دالر قرار است برای ظرفیت‌سازی توسط افرادی که تا ۱۵۰۰ دالر در روز به آن‌ها پرداخت می‌شود به مصرف برسد؛ کسانی که قادر به اندیشیدن خلاقانه یا کارآمد نیستند».

برنامهٔ همبستگی ملی نتوانست آیندهٔ افغانستان را ترسیم کند. برخی برآورد کرده‌اند که در طول سال‌های اوج سرازیرشدن کمک‌های خارجی به افغانستان، تنها ۱۰ تا ۲۰ سنت از هر دلار به ذی‌نفعان گروه هدف رسیده است. صدها میلیارد دالر به هدر رفته است، اما ایالات متحده در راس قرار داشت.

در تابستان سال ۲۰۰۲، کرزی غنی را به‌عنوان وزیر مالیه تعیین کرد. وزارت‌های داخله، دفاع و امور خارجه پایگاه‌های بهتری برای کسب قدرت‌های شخصی بودند، اما غنی تمام وقت خود را به کار اختصاص داده بود، جلسات کارمندان را هر روز ساعت ۷ صبح در ساختمانی با پنجره‌های شکسته و بدون سیستم گرمایشی برگزار می‌کرد. او اقداماتی برای مبارزه با فساد معرفی کرد، یک سیستم درآمد متمرکز به‌وجود آورد، و یک ارز جدید معرفی کرد که با سیستم سنتی تجارت پول، حواله‌داری، حمایت می‌شد. او از کارمندانش درخواست کرده بود تا مافیاهای موادمخدر و زمین را که در دولت نفوذ دارند پیدا کنند و گفته بود: «ما نیاز داریم آن‌ها را در هر جایی که قرار دارند ضربه بزنیم، به‌طوری‌که آن‌ها دیگر فضایی برای ایجاد شبکه نداشته باشند». این مرحله همان لوح سفید پس از طالبان در افغانستان بود که غنی تبدیل به تاثیرگذارترین چهره در دولت جدید شد. جیلانی پوپل، معاون وزارت مالیه، می‌گوید: «دورهٔ طلایی حکومت کرزی، زمانی بود که اشرف غنی وزیر مالیه بود. کرزی یک شخص مردم‌دار بود و یکپارچگی دولت و جامعه را حفظ می‌کرد، اما غنی نخست‌وزیر بالفعل و موتور اصلی اصلاحات بود».

شاید خلق‌وخوی غنی که ممکن است از بیماری سرطان معده‌اش تأثیر گرفته باشد، شهرت بدی پیدا کرد. او بر سر کارکنان افغان و مشاوران خارجی‌اش فریاد می‌زد. زلمی خلیلزاد که بعدها سفیر آمریکا در افغانستان شد و چندین دهه با غنی آشنایی داشت –آن‌ها در بیروت هم‌دانشگاهی بودند- به او گفته بود: «چرا چنین اخلاق تندی داری؟» غنی این را انکار کرده بود. خلیلزاد داستان‌هایی را که شنیده بود برای او تکرار کرده و آن‌قدر راجع به آن‌ها حرف زده بود که غنی با مشت خود روی میز کوبیده و با عصبانیت فریاد زده بود: «من بداخلاق نیستم!»

ترکیبی از صداقت و تکبر در غنی، باعث شده بود تا تمام کابینهٔ کرزی با او مخالف باشند. زمانی که او دریافت وزیر دفاع، جنگ‌سالار تاجیک محمد فهیم، دستمزد خود را با حقوق ده‌ها هزار نفر از «ارتش ارواح» آمیخته است، بودجهٔ فهیم را کاهش داد. بعدها غنی شنیده بود که فهیم به ارگ رفته و به کرزی گفته است که می‌خواهد غنی را به قتل برساند. کرزی به او پاسخ داده بود: «یک صف طولانی از کسانی وجود دارد که می‌خواهند غنی را به قتل برسانند».

در سال ۲۰۰۴، کرزی پس از آن‌که به‌عنوان رئیس‌جمهور انتخاب شد، صداهایی برای اخراج غنی بلند کرد. اخضر ابراهیمی از کرزی پرسیده بود: «آیا شما کسی بهتر از او دارید؟» کرزی پاسخ داده بود که خیر. ابراهیمی او را تشویق کرده بود که با غنی همکاری کند، گرچه او می‌دانست که هیچ‌کس در کابینه از غنی حمایت نمی‌کند. ابراهیمی از غنی سؤال کرده بود: «شما سه سال این‌جا بوده‌اید و حتی یک دوست هم در این کشور ندارید؟» علی جلالی که بعدها به‌عنوان وزیر داخله انتخاب شد، می‌گوید که غنی با اعضای کابینه که از اتحاد شمال بودند، مانند فهیم، مبارزه می‌کرد تا بتواند قدرت را از جنگ‌سالاران بگیرد. افراد دیگری نیز به من گفتند که خلیلزاد با غنی از زمانی در رقابت بوده است که هم‌دانشگاهی بودند و از اهرم نفوذ آمریکا بر کرزی به‌منظور تضعیف غنی استفاده می‌کرد. (خلیلزاد گفته بود که او تلاش کرد تا کرزی را راضی کند نظرش را تغییر بدهد اما موفق نشده بود). سال ۲۰۰۵، غنی کنار گذاشته شده بود. او بعدها تأکید می‌کرد که او استعفا داده است، چراکه دولت در فساد موادمخدر غرق شده بود.

دولت امیدوارکننده‌ترین فردش را از دست داد. به گفتهٔ پوپل: «اگر او باقی می‌ماند، افغانستان امروز کاملاً متفاوت می‌بود». کرزی، مهارت خاصی در حفظ هوادارانش داشت، و علاقه‌ای به ایده‌هایی که ذهن غنی را درگیر کرده بود نشان نمی‌داد. با حضور بیش‌ازحد اندک نیروهای آمریکایی برای حفظ کشور، کرزی از بذل‌وبخشش‌های خارجی برای توانمندساختن زورمندان محلی استفاده کرد که این کار به بازگشت طالبان منجر شد.

غنی برای مدتی کوتاه رئیس دانشگاه کابل شد. یکی از دانش‌جویان سابق آن به یاد می‌آورد که غنی همیشه بر سر گروهی از دانش‌آموزان فریاد می‌زد یا وعده‌هایی می‌داد که او نمی‌توانست برآورده سازد –برای مثال یک کتاب‌خانهٔ هنر. کرزی چند بار تلاش کرده بود غنی را بازگرداند. در سال ۲۰۰۸، او غنی و پوپل را به ارگ احضار کرده بود. کرزی گفته بود: «من اشتباه کردم. من قدرتی بیش از قبل به شما می‌دهم». او به غنی وزارت داخله را پیشنهاد کرده بود، اما غنی این پیشنهاد را رد کرده و گفته بود: «شما مردی بدبین هستید. به حرف دیگران گوش دادید و مرا اخراج کردید». غنی در خلوت به پوپل گفته بود که او برنامه دارد سال آینده به‌عنوان کاندید ریاست‌جمهوری با کرزی رقابت کند. در آن زمان، پوپل بخش قدرتمندی از حکومت محلی را در دست داشت. او به غنی گفته بود: «من با تمام ولسوالی‌ها آشنا هستم. شما شانسی ندارید». غنی تأکید کرده بود که او می‌تواند سخنرانی‌هایی ارایه دهد که میلیون‌ها نفر از مردم افغانستان را بسیج کند. پوپل به گفته بود: «این کار فایده‌ای ندارید. شما نیاز به ایجاد روابط دارید».

من غنی را در بهار سال ۲۰۰۹ در کابل و زمانی که مبارزات انتخاباتی در حال آغاز بود ملاقات کردم. او تابعیت آمریکایی خود را برای این‌که بتواند برای ریاست‌جمهوری کاندید شود کنار گذاشته بود. او از یک «شکست دوگانه» در افغانستان سخن می‌گفت: شکست یک تصویر توسط جامعهٔ بین‌المللی و شکستی توسط نخبگان افغانستان برای آن‌که «بتوانند پدران –و مادران- بنیانگذار دولتی جدید باشند». او میزبان گروهی از دانشجویان در خانه‌اش، ساختمانی زیبا به سبک سنتی نورستانی، بود. غنی به دانشجویان گوش سپرده بود که در رابطه با کشتار غیرنظامیان توسط ناتو، فساد در افغانستان، دخالت امریکایی‌ها در انتخابات به نفع کرزی، شکایت می‌کردند. آن‌ها نمی‌دانستند که مقامات آمریکایی، سرخورده از کرزی، اشرف غنی را تشویق کرده بودند که در مقابل او وارد رقابت شود. پیش از آن‌که من آن‌جا را ترک کنم، غنی به من یک «چپن»، نوعی کت بافته‌شده در شمال افغانستان، و یک کپی از کتاب «اصلاح دولت‌های ناکام» هدیه داد. من هیچ نشانه‌ای از شخصیتی بی‌ثبات در او ندیدم؛ او به چشم‌اندازهای خود کاملاً اطمینان داشت.

اما پوپل حق به جانب بود: غنی هیچ هواداری نداشت، و رقم تحقیرکنندهٔ ۳ درصدی از آرا را به دست آورده بود. کرزی در میان اتهاماتی از تقلبات انتخاباتی بار دیگر انتخاب شد که باعث شد نزدیک‌ترین رقیب او، عبدالله عبدالله، به‌شدت آزرده شود و همچنین روابط او با ایالات متحده را برای همیشه آسیب زد. کرزی که نمی‌توانست برای دور سوم وارد رقابت شود، به ارگ رفت و خود را در تئوری‌های توطئه در رابطه با غرب غرق کرد. طرح چندین میلیارد دالری پونزی در بزرگ‌ترین بانک کشور افشا شد. سال‌های پایانی کرزی در دفتر ریاست‌جمهوری، شکنجهٔ مرگ‌بار سیاسی بود.

در طی این مدت، غنی مسئول آماده‌سازی افغانستان برای خروج نیروهای ناتو و سپردن مسئولیت نظامی به ارتش افغانستان تا پایان سال ۲۰۱۴ بود. این وظیفه که هیچ نفع مالی در آن وجود نداشت، به او اجازه می‌داد تا در سراسر کشور سفر کند، با والیان، فرماندهان نظامی، و رئیس‌پولیس‌های محلی دیدار داشته باشد. این سفرها شبیه یک تور برای گوش‌سپردن به دیگران بود و او را نسبت به تمایل مردم به ایجاد اصلاحات متقاعد ساخت.

در سال ۲۰۱۴، او بار دیگر کاندید ریاست‌جمهوری شد. بیانیهٔ انتخاباتی ۳۰۰ صفحه‌ای او به نام «تداوم و تحول»، از آثار گذشتهٔ غنی بود. به گفتهٔ الکس تیر، «متمایزساختن مشکلات موجود به‌شکل هوشمندانه انجام شده بود. او یک کارخانهٔ تولید ایده‌ها با طرح‌هایی کامل است؛ اما زمانی که شما آن‌ها را مطالعه می‌کنید، حس نمی‌کنید که قرار است آن‌ها به انجام برسند». با دریافت دقیق‌تری از این متن، روشن می‌شود که این مانیفیست فراخوانی برای قدرت‌بخشیدن به مردم افغانستان در برابر نخبگان فاسد است: «افراد برجسته، روشنفکران، زنان، جوانان، فرهنگ‌سازان، کارگران، و دیگر بخش‌های جامعه آرزوی تغییر دارند و ما می‌خواهیم به این آرزوی آن‌ها پاسخ بدهیم».

غنی پوشیدن کت‌وشلوارهای غربی را متوقف ساخته و شروع به استفاده از نام قبیله‌ای‌اش «احمدزی» کرد. او دستیاران جوانی برای کمپاین خود استخدام کرد که در استفاده از رسانه‌های اجتماعی زیرکانه عمل می‌کردند، و در سخنرانی‌های پرشور خود اعلام می‌کرد که «هر افغان با افغان دیگر برابر است» و یا این‌که «کارفرمایان ما مردم افغانستان خواهند بود». شایعاتی وجود داشت که او در کلاس‌هایی برای مدیریت خشم شرکت می‌کرد.

در طول مبارزات انتخاباتی، فرخنده نادری، یکی از اعضای زن مجلس نمایندگان، در یک مناظرهٔ تلویزیونی پیشنهاد کرد که رئیس‌جمهور بعدی باید یک زن –نخستین زن- را برای دادگاه عالی افغانستان معرفی کند که قدرت باطل‌ساختن قوانین خلاف قوانین اسلامی را دارد. او به من گفت: «مگر آن‌که شما یک زن را در دادگاه عالی داشته باشید، تمام حقوقی که به زنان داده می‌شود سطحی و نمادین هستند». نادری این ایده را به کرزی نیز پیشنهاد کرده بود اما تنها پاسخی که دریافت کرد این بود که هیچ زنی واجد شرایط نیست. همسر کرزی که یک پزشک بود، در طی سال‌ها کار او در ارگ، به ندرت در ملاءعام دیده می‌شد، اما رولا غنی یک نمایندهٔ برجسته برای شوهرش در دوران مبارزات انتخاباتی بود و این موجب خشنودی بخشی از مردم افغانستان و رنجیده‌ساختن دیگران می‌شد. در طول یک سخنرانی انتخاباتی در لیسه‌ای در کابل، غنی تصمیم خود برای انتخاب یک زن در دادگاه عالی کشور را اعلام کرد. نادری که در این جلسه حضور داشت، در ناباوری به این اظهارات گوش داده بود: «من به این فکر می‌کردم که، باورنکردنی است! او شجاعت انجام این کار را دارد».

در یک تلاش آشکار برای به‌دست آوردن آرای اقلیت اوزبیک، غنی عبدالرشید دوستم جنگسالار اوزبیک را به‌عنوان معاون اول ریاست‌جمهوری انتخاب کرد. دوستم به‌دلیل این‌که متهم به کشتارهای فراوانی است، حق ورود به ایالات متحده را ندارد. غنی یک بار او را «قاتلی شناخته‌شده» خوانده بود. نادری ناچار بود در برابر دوستانی که در مسایل حقوق بشری فعالیت داشتند دفاع کند. او به دوستانش گفته بود: «این بدان معناست که او یک سیاستمدار است. اگر قرار باشد شما کاری در افغانستان انجام دهید، نمی‌توانید افرادی را از خارج وارد کنید. شما باید با همین کسانی که این‌جا هستند کار کنید». این مسئله از زمان شاه امان‌الله معضلی برای اصلاح‌طلبان افغانستان بوده است: چگونه، چه زمان، و چگونه باید مصالحه کنند. غنی ثابت کرد که او هم می‌تواند سیاست را به همان شیوهٔ بازاری‌های قدیمی و کثیف پیش ببرد.

در نخستین دور رای‌گیری در تاریخ ۵ اپریل، غنی با ۳۱ درصد رای، در مقام دوم درمیان هشت کاندید قرار گرفت. عبدالله عبدالله که در سال ۲۰۰۹ انتخابات را به کرزی باخته بود، با ۴۵ درصد در صدر بود. عبدالله، چهره‌ای آشنا، دیپلماتیک و آراسته در سیاست افغانستان بود. او که نسبش به هر دو نژاد پشتون و تاجیک می‌رسد، از لحاظ سیاسی با تاجیک‌ها شناخته می‌شود. عبدالله و غنی در اولین کابینهٔ کرزی خدمت کردند. عبدالله وزیر امور خارجه بود و آن‌ها در دیدگاه‌های طرف‌دار غرب، طرف‌دار اصلاحات، و ضدفساد مشترک بودند. تیر می‌گوید: «من با عبدالله از سال ۱۹۹۵ و با غنی از سال ۲۰۰۲ آشنایی داشتم. این افراد واقعاً نگران هستند. آن‌ها بدبین نیستند، آن‌ها تلاش نمی‌کنند تا امور دولت را به نفع خود اداره کنند». سه -چهارم نزدیک به هفت میلیون رای‌دهنده، یکی از این دو کاندید را انتخاب کردند. این ثابت می‌کند که باوجود سال‌ها جنگ، دخالت خارجی، و امیدهای ناامیدشده، مردم افغانستان هنوز خواستار یک کشور مدرن هستند.

انتخابات نهایی میان غنی و عبدالله در ماه جون، به‌ناچار در امتداد خطوط قومی به بازی آمد، درحالی‌که پشتون‌ها –بزرگترین گروه قومی کشور- در اطراف غنی جمع شده بودند. زمانی که نتایج اولیهٔ رسمی نشان داد که غنی پیشتاز است، عبدالله ادعا کرد که تقلبی مشابه انتخابات سال ۲۰۰۹ صورت داده است. یکی از مشاوران عبدالله، کرزی و مسئولین انتخاباتی دستچین او را مقصر دانسته و گفتند که آن‌ها می‌خواستند به توافق میان نخبگان برگردند، درحالی‌که کرزی اگر نمی‌تواند پادشاه باشد، تبدیل به پادشاه‌ساز شود.

۱۵۰۰۰ نفر از حامیان عبدالله در اعتراضات به انتخابات به سمت ارگ راهپیمایی کردند. حلقهٔ غنی نیز به همان اندازه قاطع بود. هماهنگ‌کنندهٔ مبارزات انتخاباتی او در آن زمان، حمیدالله محب، جلسه‌ای را به یاد می‌آورد که در آن مشاوران غنی از آوردن صد هزار نفر به خیابان‌ها سخن می‌گفتند. غنی به شیوهٔ معلم‌مآبانه به آن‌ها گفته بود: «یک جنگ داخلی به‌طور متوسط ۱۰ تا ۱۵ سال طول می‌کشد، و حتی آن زمان نیز پایان بخشیدن سخت است. جنگ ما هنوز ادامه دارد. من می‌توانم تضمین کنم که فردا، اگر شما در کابل راهپیمایی کنید، نخستین گلوله شلیک خواهد شد. اگر کسی می‌تواند تضمین کند که آخرین گلوله چه زمانی شلیک خواهد شد، آن‌زمان من اجازهٔ این راهپیمایی را خواهم داد».

مأموریت سازمان ملل متحد در کابل، بر انجام یک بررسی نظارت داشت. جیمز کانینگهام، سفیر آمریکا در آن زمان، به یاد می‌آورد که «کارمندان سازمان ملل و اتحادیهٔ اروپا به سختی کار می‌کردند، و هر روز ازسوی یک طرف یا دیگری به انجام تخلفات متهم می‌شدند. همه فریاد می‌زدند». این بررسی نشان داد که تقلب از هر دو طرف صورت گرفته است که بخش عمدهٔ آن به نفع غنی بوده است. مقامات آمریکایی نگران بودند که این اختلاف ممکن است باعث چندپارچه‌شدن افغانستان در امتداد خطوط قومی شود. در ماه جولای ۲۰۱۴، سندی در وزارت امور خارجه پخش شد:

«ما باید در رابطه با مکانیسم بررسی میانه‌رو باشیم –باتوجه به نزدیکی ظاهری نتایج انتخابات و دخالت مقام ارشد انتخاباتی در تقلب، تقریباً غیرممکن است که ما بتوانیم دریابیم چه کسی برنده شده است… و مدارکی به اندازهٔ کافی داشته باشیم که بتوانیم رقیب را متقاعد سازیم. این بررسی‌ها راهی هستند برای این‌که زمان بیشتری برای دستیابی به توافقات سیاسی به دست بیاوریم و در نهایت بتوانیم اعتباری به نتیجه بدهیم».

مقامات آمریکایی تمام تابستان را صرف مذاکره میان غنی و عبدالله کردند. بازنده ناچار بود دیگری را به‌عنوان رئیس‌جمهور بپذیرد، بدون این‌که حتی رای نهایی وجود داشته باشد، و درمقابل، می‌تواند به‌عنوان رئیس ارشد اجراییه منصوب شود –جایگاه نخست‌وزیر که در قانون اساسی افغانستان وجود ندارد (این پیشنهاد را غنی مطرح کرده بود). نتایج بررسی‌ها برای حفظ وجههٔ کاندید مغلوب منتشر نمی‌شدند. تیم‌های غنی و عبدالله، هر دو در برابر این توافق مقاومت کردند، و هرکدام اطمینان داشتند که پیروز هستند. باتوجه به ارزیابی‌های اطلاعاتی ایالات متحده در ماه سپتامبر، شانس جدی وجود داشت که اگر توافقی وجود نداشته باشد، کرزی در دفتر ریاست‌جمهوری باقی می‌ماند و یا عبدالله و اتحاد شمال یک دولت موازی تشکیل خواهند داد. دانیل فیلدمن، نمایندهٔ ویژهٔ ایالات متحده در افغانستان و پاکستان، که در این مذاکرات شرکت داشت، گفته است: «اگر کرزی در اداره باقی مانده بود، یا اگر دولتی موازی به وجود می‌آمد، این می‌تواند پایان حضور ما در افغانستان باشد، و احتمالاً پایان افغانستان – جنگ داخلی به اضافهٔ طالبان».

در اواسط سپتامبر، بررسی‌ها به پایان رسیده بود: غنی به‌عنوان برنده در نظر گرفته شد. اما عبدالله حاضر نبود شکست را بپذیرد. وزیر امور خارجه، جان کری، از پاریس با غنی تماس گرفت و با استناد به حسابرسی گفت که اگر آرای تقلبی خارج شوند، انتخابات به نفع عبدالله به پایان می‌رسد. غنی چنین برداشت کرد که ایالات متحده باور دارد او انتخاباتی را باخته است که تلاش کرده بود سرقت کند. حتی اگر او در کلاس‌های مدیرت خشم شرکت می‌کرد، آن‌ها تأثیری نداشتند. او فیلدمن را به خانه‌اش فرا خواند و بازخواست کرد. این جلسه چند ساعت به طول انجامید. غنی و عبدالله با اکراه توافق را پذیرفتند. در تاریخ ۲۱ سپتامبر، آن‌ها سند ایجاد دولت وحدت ملی را امضا کردند. در رابطه با مسئلهٔ حیاتی توزیع انتصاب‌های سیاسی، عبدالله بر «برابری» تأکید داشت و غنی بر «انصاف». آن‌ها بر «equitable» توافق کردند. از آن‌جا که واژهٔ معادل آن در فارسی دری وجود نداشت، باید واژه‌ای تازه معرفی می‌شد: «برابرگونه». دولت وحدت ملی به معنای زمامداری هر دو طرف بود، اما هیچ‌کس از آن رضایتی نداشت. برای مردم، دولت وحدت ملی به این معنا بود که دموکراسی افغانستان فقط یک توافق به میانجیگری نخبگان و خارجی‌ها است.

غنی در تاریخ ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۴ مراسم تحلیف را به‌جا آورد. این نخستین انتقال مسالمت‌آمیز قدرت در افغانستان از سال ۱۹۰۱ بود، اما غنی و همراهانش احساس می‌کردند که او اکنون جایگاهی پایین‌تر از رئیس‌جمهور مشروع افغانستان دارد.

زمانی که غنی اداره را به دست گرفت، محبوبیت او بالای ۸۰ درصد بود. هشت ماه بعد، در ماه مارچ، زمانی که من او را در کابل ملاقات کردم، محبوبیت او به ۲۳ درصد رسیده بود.

من در مصاحبه‌ای که با او داشتم پرسیدم که چگونه «اصلاح دولت‌های ناکام» او را به سمت ریاست‌جمهوری هدایت کرده است، غنی پاسخ داد: «این نقشه‌ای است که تعیین می‌کند باید از کجا شروع کنید، چه زمان به مقصد می‌رسید، و چگونه شما به‌عنوان رهبر عمل می‌کنید. یکی از نخستین کارهایی که من انجام دادم این بود که از همکارانم در کابینه درخواست کردم یک برنامهٔ عمل صد روزه آماده کنند». او ادامه داد: «نهادها باقی‌مانده‌های تاریخی هستند. اندیشهٔ آگاهانه‌ای در آن‌ها وجود ندارد؛ بنابراین زمانی که شما از وزیر تحصیلات سؤال می‌کنید که عملکرد اصلی شما چیست و چه کسانی خدمات شما را دریافت می‌کنند، دیگران به شما می‌خندند. زمانی که من می‌گویم کودکان افغانستان دریافت‌کنندهٔ این خدمات هستند –و وزارت تنها ابزار است و نه هدف- دیگران بهت‌زده می‌شوند. این یک ایدهٔ جدید است».

این اندیشه باعث شد غنی از گفته‌های «مونت استوارت الفنستون» نویسندهٔ کتاب «گزارش سلطنت کابل» استفاده کند، که ماهیت مساوات طلبانهٔ جامعهٔ افغانستان را توصیف کرده است. از آن‌جا، ذهن غنی به امیر آهنین، عبدالرحمن خان، پدربزرگ امان‌الله جهش کرد، که ایدهٔ اقتدارگرایانهٔ سلسله‌مراتبی را از سال‌های تبعید در روسیه با خود آورده بود. بعد، به‌عنوان نمونه‌ای از «نخبه‌گرایی موروثی» که سیاست افغانستان را تحریف می‌کند، غنی داستانی از مرد جوانی را گفت که به‌عنوان معاون وزیر داخله منصوب شد. او دستور ضرب‌وشتم مأمور پولیسی را صادر کرده بود که وسیلهٔ نقلیهٔ او را به‌دلیل نقض قانون متوقف کرده بود و پس از آن ناچار شد در تلویزیون ملی عذرخواهی کند. در نهایت، غنی به دوران سلطنت امان‌الله رسید: «من آن‌ها را اصلاحات ناتمام می‌نامم. بخشی از نخبگان اصلاح‌گرا بودند، و بعد آن‌ها با مقاومت مردمی مواجه شدند. امروز، مردم به‌شکل ناباورانه‌ای نسبت به قانون اساسی، جهان، و آرمان‌ها آگاه هستند. مردم، اصلاح‌طلب هستند».

من که در مقابل غنی نشسته بودم، برایم دشوار بود این تاریخ دویست سال نخبه‌گرایی افغانستان را دنبال کنم. با نگاهی به گذشته، من می‌توانم قابلیت‌های موجود آن را ببینم، اما بااین‌حال به نظر نمی‌آمد نقشهٔ راهی برای یک حاکم باشد.

گویا که بعد از چند دهه تفکر و خواندن و نوشتن، او ناچار شده بود تمام مشکلات افغانستان را یکباره حل کند. او تصور می‌کرد که فرمانی از سوی «جامعه» به او داده شده است. او گفت: «نمی‌توان به نخبگان نزدیک شد». او شروع به تحمیل دیدگاهش بر تمام بخش‌های دولتی کرد. او بیش از صد ژنرال را که از قرادادهای نیروهای نظامی سود می‌بردند بازنشسته کرد. او خواستار استعفای تمام والیان و وزیران کابینه شد و اعلام کرد هیچ‌یک نمی‌توانند به کار خود ادامه بدهند، بنابراین او پنجاه نفر یا بیشتر از کهنه‌کاران را در یک لحظه با خود دشمن ساخت. او ۴۰ نفر از سارنوالان عالی‌رتبه را که در سوابق کاری خود جعل کرده بودند اخراج کرد. غنی از یک مرکز فرماندهی ساخت آمریکایی در زیرزمین یکی از کاخ‌هایش، ویدیوکنفرانس‌های منظمی با فرماندهان نظامی برگزار می‌کرد. او سهام تمام سازمان‌های کمک‌کنندهٔ بین‌المللی را بررسی کرد. هر هفته روز شنبه، او بر سر یک میز بزرگ در قصر گل‌خانه می‌نشست و کمیتهٔ تدارکات را ریاست می‌کرد، ساعت‌ها را صرف بررسی قراردادها می‌کرد تا اطمینان یابد آن‌ها مشکلی ندارند. غنی باور داشت که انجام چنین کارهایی روزمره تنها راه‌حل مشکلات اساسی افغانستان است.

افراد مورد اعتماد او آنقدر اندک بودند که او نمی‌توانست کسی را به‌عنوان سخن‌گوی خود، و یا شاروالی کابل انتخاب کند. در طی جلسات کابینه، برخی از وزیران آن‌قدر از غنی احساس وحشت می‌کردند که برای تحت تأثیر قراردادن او، از صحبت‌های او یادداشت‌برداری می‌کردند. امرالله صالح، رئیس محبوب سابق امنیت ملی، که از دولت کنار گذاشته شده بود، گفت: «در کابینهٔ او سکوتی وجود دارد و این سکوت علامت توطئه است. غنی از لحاظ فیزیکی تنها نیست، او از لحاظ ذهنی تنها است».

مردم در رابطه با پروژه‌های بلندپروازانه می‌شنیدند. غنی کنترل منابع آبی افغانستان را به دست می‌آورد، او برنامه‌هایی برای ۲۹ سد اعلام کرد، و این تصور را ایجاد نمود که تمام آن‌ها در طی دو سال به پایان می‌رسند. پس از گفت‌وگو با نارندرا مودی نخست‌وزیر هند، غنی گفت که بخش خصوصی هند به زودی ۲۰ میلیارد دالر در افغانستان سرمایه‌گذاری خواهد کرد؛ رقمی که به‌نظر می‌آمد هیچ اساسی نداشت. دانیل فیلدمن، نمایندهٔ ویژهٔ آمریکا، چنین نتیجه‌گیری می‌کند که ایده‌های غنی به یک اندازه الهام‌بخش و غیرقابل‌قبول هستند: «ما از جلسات خارج می‌شویم و می‌گوییم: مطمین نیستم که او راجع به کدام کشور صحبت می‌کرد؛ افغانستان که نبود؛ بیشتر به یکی از ایالت‌های سویس شباهت داشت».

یک روز صبح در قصر چار چنار، غنی با ۴۴ کارمند دولتی ملاقات کرد –۴۰ مرد و ۴ زن- که مسئول برنامه‌ریزی شهرک جدیدی در شمال‌شرق کابل هستند –پروژه‌ای که اصلاح‌طلبان افغانستان از دوران امان‌الله در پی آن بوده‌اند. زمانی که انجنیرها در رابطه با سوابق و حوزه‌های کاری خود صحبت می‌کردند، غنی درحالی‌که آجیل می‌خورد، به‌سرعت یادداشت‌برداری می‌کرد. او علاقهٔ ویژه‌ای به معرفی کسانی که به دانشگاه هاروارد رفته بودند یا به‌عنوان انجنیر «درهٔ سیلیکون» خوانده می‌شدند نشان می‌داد. او گفت: «من تمام اسناد و مدارک پیشنهادات شما را مطالعه کردم. لطفاً بیایید گفت‌وگویی در رابطه با آن‌ها داشته باشیم». انجنیرها و برنامه‌ریزهای شهری، یکی بعد از دیگری اسلایدهایی در رابطه با موضوعاتی چون بازیافت، پارکینگ، وسایل نقلیهٔ خورشیدی، پایگاه داده‌های الکترونیکی را ارایه می‌دادند. غنی به نظر می‌آمد از این‌که صبحی را با شنیدن ایده‌هایی از تکنوکرات‌های جوان می‌گذراند کاملاً احساس رضایت دارد. بیرون از ارگ، شهر بدون شهردار کابل را آب باران و زباله‌های جمع‌ناشده فرا گرفته بود.

در «اصلاح دولت‌های ناکام»، بخشی در رابطه با سیاست به نام «سیاست شکست‌خورده» وجود دارد –در کتاب غنی فرض بر این قرار گرفته است که سیاست تخریب‌گر است. او معتقد است که مردم زمانی که مسیر درستی به آن‌ها نشان داده شود (یا بر آن‌ها تحمیل شود)، به درستی رفتار خواهند کرد. اما پس از آن‌که غنی به ریاست‌جمهوری رسید، تمام این مسایل را نادیده گرفته و به سراغ سیاست سنتی افغانستان –شبکه‌های قبیله‌ای، سیستم‌های حمایتی خویشاوندی، قدرتمندان- رفت.

در دوران کرزی، سیاست‌مداران به درخواست پول یا لطف و بخششی به ارگ می‌رفتند، و او به سخنان آن‌ها گوش می‌داد. براساس تخمین‌ها، اعضای پارلمان حدود یک میلیارد تا یک‌ونیم میلیارد دالر در سال به سرقت می‌بردند. غنی در طی نخستین سال حکومتش از دیدار با تمام کسانی که درخواست لطف و بخششی داشتند خودداری کرد. رئیس دفتر او، عبدالسلام رحیمی، دسترسی به خود را آن‌قدر دشوار کرده بود که دیگران شوخی می‌کردند و می‌گفتند باید برای دیدار رئیس دفتر با خود رئیس‌جمهور تماس گرفت. کرزی به خانوادهٔ یکی از قدرتمندان به نام «پیر سید احمد گیلانی» سالانه بیش از صد هزار دالر در ماه برای تأمین هزینه‌هایش پرداخت می‌کرد تا حمایت او را از دست ندهد. (کرزی این مسئله را انکار می‌کند). غنی این پول را قطع کرد و پسران گیلانی تبدیل به دشمنان غنی شدند. در رابطه با عبدالرسول سیاف، یک مجاهد سابق و از افراد قدرتمند افغانستان نیز داستان مشابهی اتفاق افتاد. یکی از مشاوران غنی به من گفت: «درخواست اولیهٔ او وزارت‌خانه‌ها و ولایت‌های مهم بودند. او آن‌ها را دریافت نکرد و به همین دلیل ناراحت بود. آنچه بیشتر او را ناراحت می‌کرد این بود که او دیگر نمی‌توانست به قدرت نزدیک باشد. او دیگر نمی‌توانست وفاداری دیگران را بخرد».

در افغانستان، سیاست تنها راه رسیدن به موقعیت و قدرت است و به همین دلیل است که تلاش برای به دست آوردن مشاغل دولتی شدید است. انورالحق احدی، یک بانکدار و وزیر مالیهٔ سابق، در طول انتخابات از غنی حمایت می‌کرد. به گفتهٔ احدی، غنی به او وزارت امور خارجه را وعده داده بود، اما زمانی که زمانش رسید، غنی از این کار طفره رفت. احدی نیز تبدیل به یکی از مخالفان شد. غنی به من گفت: «من به هیچ‌کسی وعده‌ای نداده‌ام. آقای احدی، اگر حس تعهد او به این ملت وابسته به جایگاه است، خودش می‌تواند قضاوت کند».

سال گذشته، فرماندهٔ پولیس بدنام ولایت ارزگان، مطیع‌الله خان، کشته شد. بزرگان قومی برای گفت‌وگو در رابطه با جایگزینی او به کابل آمدند. غنی در ابتدا حاضر به ملاقات با آن‌ها نشد، اما مشاورانش بر این کار اصرار کردند. بزرگان می‌خواستند این وظیفه به برادر مطیع‌الله خان سپرده شود. غنی گفت که او می‌خواهد بهترین کاندید را پیدا کند، و پس از آن انتخاب آن‌ها را رد کرد. در ماه‌های بعدی، نزدیک به ۲۰۰ پستهٔ امنیتی در این ولایت به دست طالبان افتاد؛ نیروهای پولیس پرچم‌های این پسته‌ها را تغییر داده و به آن‌ها پیوستند.

غنی در برابر حقیقت سیاسی تسلیم شد. او به دو نفر از قدرتمندان–عطا محمد نور، والی ولایت بلخ در شمال، و عبدالرزاق، رئیس‌پولیس قندهار-، اجازه داد تا در جایگاه خود باقی بمانند، اگرچه آن‌ها به فساد و نقض حقوق بشر شناخته شده بودند. آن‌ها شرکای اصلی در جنگ علیه طالبان بودند، و غنی تحت فشار امریکایی‌ها تسلیم شد.

یکی از دستیاران جوان غنی به او گفته بود: «مردم می‌گویند شما سیاست‌مدار نیستید».

غنی پرسیده بود: «چه نوع سیاستی؟»

«شما با رهبران، اعضای پارلمان و مجاهدین دیدار نمی‌کنید».

«من انتخاب کرده‌ام این کار را انجام ندهم».

«چرا؟ این سیاستمداران قدرتمند به شما حمله می‌کنند و شما سرمایهٔ سیاسی را که برای اجرای اصلاحات به آن‌ها نیاز دارید از دست می‌دهید.»

«اگر من با آن‌ها ملاقات کنم، آن‌ها از من سوءاستفاده می‌کنند. اول انگشت‌های مرا می‌خواهند، بعد تمام دستم را، و بعد سراغ پاهای من می‌روند. ما تنها زمانی دیدار می‌کنیم که صورت گفت‌وگو تغییر کند. زمانش که برسد، می‌بینی که با آن‌ها ملاقات خواهم داشت».

ناسازگاری غنی باعث تحریک خشم فراوانی شده بود، به‌حدی که او نمی‌توانست پارلمان را راضی کند تا برخی از انتصاب‌های کلیدی را تصویب کنند. تا هفته‌های اخیر، او هنوز وزیر دفاع و رئیس امنیت نداشت. زمانی که او نخستین کاندید زن را برای دادگاه عالی معرفی کرد، پارلمان او را تأیید نکرد. همان‌گونه که پیش‌بینی می‌شد، دولت وحدت ملی ناکارآمد بود. توافق‌نامهٔ امضاشده شامل هیچ جزئیاتی در رابطه با توزیع انتصاب‌ها نمی‌شد و عبدالله و غنی انتخاب‌های یکدیگر را وتو می‌کردند، یا یکی از آن‌ها پروسه را به گروگان می‌گرفت تا زمانی که دیگری تسلیم می‌شد. معرفی کاندید غنی برای لوی‌سارنوالی، زمانی که تیم عبدالله تلاش می‌کرد تا یکی از افراد خود را در وزارت داخله منصوب کند، متوقف شده بود. یکی از دستیاران ارشد عبدالله، دیپلماتی به نام عمر صمد به‌عنوان سفیر بلژیک، اتحادیهٔ اروپا و ناتو منصوب شد. در ماه اپریل، پیش از آن‌که او به بروکسل سفر کند، دفتر ریاست‌جمهوری نامه‌ای به او ارسال کرد که براساس آن ناتو از برنامهٔ کاری او خارج شده بود. صمد حاضر به پذیرفتن این مسئله نشد و کابل را به مقصد واشنگتن ترک کرد تا با خانواده‌اش زندگی کند. صمد به من گفت: «جنگ قدرت خرد در جریان است. این فقط بازی سلطه است».

وضعیت فلج‌کنندهٔ کابل واشنگتن را به حدی نگران کرده بود که رئیس‌جمهور بارک اوباما در یک کنفرانس ویدیویی در ماه مارچ هر دو رهبر را سرزنش نموده و به عبدالله گفت: «توافق‌نامهٔ سیاسی که شما با رئیس‌جمهور غنی امضا کرده‌اید، تا آن‌جا که ما می‌دانیم، به شما حق وتو نداده است». در نهایت معاملهٔ لوی‌سارنوال-وزیر داخله انجام شد. اما مشاوران غنی احساس سرخوردگی می‌کردند و دولت وحدت ملی را در عدم توانایی خود برای انجام برنامه‌های‌شان مقصر می‌دانستند. این دیدگاهی است که در واشنگتن با آن همدردی چندانی صورت نمی‌گیرد.

غنی وفاداری چند نفر از دست‌پرودگانش را که یکی از آن‌ها مردی در اوایل سی سالگی‌اش به نام حمیدالله محب است حفظ کرد. مادر و پدرش او را در سال ۲۰۰۰، در سن ۱۶ سالگی، به انگلستان فرستاده بودند تا گرفتار سربازگیری طالبان نشود. او بدون هیچ مدرک یا پولی به فرودگاه هیترو رسیده بود و توسط یک سازمان خدمات اجتماعی به‌عنوان یک صغیر بدون سرپرست او را تحت حمایت گرفت. محب که در لندن تنها بود، موفق شد به کالج برود و از رشتهٔ انجنیری کامپیوتر فارغ‌التحصیل شود. در سال ۲۰۰۸، او در مورد یک سخنرانی در مدرسهٔ اقتصادی لندن توسط سیاستمدار افغانی شنید که نویسندهٔ کتاب «اصلاح دولت‌های ناکام» بود. محب برنامه‌ای را ترتیب داد که این نویسنده با انجمن دانشجویان افغانستان در لندن گفت‌وگو داشته باشد. زمانی که محب و دوستانش منتظر رسیدن مهمان‌شان بودند، آن‌ها رفتند تا مکان پارک برای ماشین‌هایی را که انتظار داشتند مشخص کنند. محب می‌گوید: «مردی را دیدم که کیف لپتاپش را به دست گرفته بود و از پیاده‌رو بالا می‌آمد. من تحت تأثیر قرار گرفته بودم؛ و بعد او شروع به صحبت کرد –من هرگز نشنیده بودم سیاستمداران افغانستان این‌گونه صحبت کنند؛ حرف‌های دیگران فقط نمایشی بود. اما حرف‌های این مرد اصالت داشت. او در رابطه با خودش صحبت نمی‌کرد. حرف‌های او در رابطه با افغانستان بود و این‌که ما برای ترمیم آنچه می‌توانیم انجام بدهیم».

محب در کمپاین ناموفق غنی در سال ۲۰۰۹ با او کار کرد، و در سال ۲۰۱۴ یکی از مشاوران ارشد او بود. پس از انتخابات، غنی محب را در سمت معاون رئیس دفتر خود، و پس از آن به‌عنوان سفیر افغانستان در ایالات متحده منصوب کرد. این انتصاب سیاست‌مداران ارشد افغانستان را رنجیده‌خاطر ساخت؛ آن‌ها باور داشتند که او این جایگاه را به یک پسر پادو داده است. غنی پایان نسلی از مردم افغانستان را پیشنهاد می‌کرد که در نتیجهٔ جنگ با شوروی سابق و یکدیگر برجسته کرده بودند.

به گفتهٔ محب، «اکنون زمانی بحرانی در تاریخ کشور ما است. نسل من این را درک می‌کند. ما یا سیستم‌ها و نهادهایی می‌سازیم که از خانواده‌های من و دیگران حمایت کند، و افراد خوب راه خود را به بالا می‌یابند، یا می‌بازیم و مافیاهای فساد پیروز خواهند شد. اگر آن‌ها برنده شوند، افغانستان ملک‌الطوایفی خواهد بود و همان خانواده‌ها قدرت را از یک نسل به دیگری منتقل می‌کنند».

یک شب، من در کاخ کوته باغچه با اسکات گوگنهایم، مشاور اقتصادی آمریکایی غنی شام می‌خوردم. او در بانک جهانی با اشرف غنی کار می‌کرد، و در سال ۲۰۰۲، به ایجاد برنامهٔ همبستگی ملی کمک کرد. گوگنهایم، یک مرد شصت سالهٔ اجتماعی که علاقمند لباس‌های اندونزیایی بود، اکنون تقریباً به تنهایی، در میان خدمتکاران در قصر زندگی می‌کرد. از سران دولت دعوت شده بودند تا از آن به‌عنوان مهمانخانه استفاده کنند، اما تقریباً هیچ‌کدام از آن‌ها شب را در کابل سپری نمی‌کردند. اتاقی به گوگنهایم اختصاص داده شده بود که گفته می‌شود در سال ۱۹۷۹، رهبر کمونیست‌ها در بستر خود آن‌جا خفه شده بود.

در زمان غذاخوردن، گوگنهایم گفت: «بزرگ‌ترین مشکل اشرف این نیست که او یک سیاستمدار بد است، بلکه او چشم‌اندازی ۲۵ ساله دارد اما آن را برای سال بعد می‌بیند. او تاریخی کاملاً غیرواقعی را به‌عنوان متغیر در نظر می‌گیرد». گوگنهایم به دست گرفتن قدرت توسط غنی در زمان خروج تقریباً تمام نیروهای خارجی را وحشتناک توصیف می‌کند. اقتصاد قانونی افغانستان به پایگاه‌ها و قراردادهای ایالات متحده وابسته بود، و با خروج آن‌ها نرخ بیکاری به ۴۰ درصد رسیده بود –فاجعه‌ای که بانک جهانی به‌شدت دست‌کم گرفته بود و به همین دلیل حامیان مالی هیچ هزینه‌ای را برای برنامهٔ اضطراری اشتغال در نظر نگرفته بودند. بودجهٔ امریکایی‌ها در افغانستان از حدود ۱۰۰ میلیارد دالر در سال ۲۰۱۲، به نصف رسید. در همان زمان، ارتش افغانستان باید مسئولیت کامل جنگ با شورشیان طالبان را با سلاح‌های کم‌تری به عهده می‌گرفت. گوگنهام آغاز ریاست‌جمهوری غنی را با اوباما در سال ۲۰۰۹ مقایسه کرد: «اما او جان بونر را به‌عنوان معاون رئیس‌جمهور داشت». ناامیدی به مردم افغانستان بازگشته بود، و ۱۵۴۰۰۰ نفر از آن‌ها سال گذشته به آلمان مهاجرت کردند. غنی شهروندان افغانستان را برای فرار از کشورشان سرزنش می‌کند.

گوگنهایم در ادامه گفت که امریکایی‌ها از غنی می‌خواستند برنامه‌های ناسازگاری را دنبال کند: مبارزه با فساد، درحالی‌که نگهبانان قدیمی فساد را در حلقهٔ خود نگه می‌دارند. افراد اندکی در کابل می‌توانند بگویند که سیاست آمریکا در افغانستان چگونه است. به گفتهٔ گوگنهایم، «از سیاستمداران ارشد ایالات متحده سؤال کنید که آیا اصلاً هیچ‌گونه استراتژی غیر از خروج وجود دارد؟» «آن‌ها آن‌قدر بر دولت وحدت ملی متمرکز بودند، و تلاش داشتند آن را سر هم نگه دارند که وجود دولتی مؤثر را فراموش کردند».

در کابل، مردم منتظرند که ببینند آیا دولت سقوط خواهد کرد. مذاکرات صلحی که غنی با پاکستان آغاز کرده بود، به هیچ جایی نرسید. همسایهٔ دوروی افغانستان، ناتوان یا نامتمایل بوده است که طالبان را بر سر میز بکشاند. چرا پاکستان تلاش کند به جنگی پایان بدهد که می‌تواند دستیابی این کشور به هدفش را تضمین کند –افغانستانی آن‌چنان تضعیف‌شده توسط طالبان که تبدیل به دولتی دست‌نشانده شود؟ انتظار می‌رفت این فصل جنگی از هر زمان دیگری شدیدتر باشد. یک دیپلمات غربی مواضع طالبان در شمال کابل در امتداد یک بزرگراه استراتژیک در ولایت بغلان را به من نشان داد. به گفتهٔ این دیپلمات، «اگر بغلان به دست طالبان بیفتد، آن‌ها به سرعت به سمت کابل حرکت می‌کنند». ارتش افغانستان نیروهای خود را در دفاع از مراکز ولایت‌ها متمرکز کرده است، درحالی که مناطق روستایی واگذار می‌شوند، اما این بدان معناست که دولت در حال از دست دادن قلمرو خود است. گفته می‌شود که مقامات در سفارت آمریکا تلگرام‌هایی را می‌خوانند که از سفارت آمریکا در سایگون در سال ۱۹۷۵ و درست پیش از خروج امریکایی‌ها از ویتنام جنوبی فرستاده شده است.

ارتش افغانستان به‌طور مداوم در موضع دفاعی قرار دارد و متحمل تلفات سنگینی می‌شود. بدون ادامهٔ حضور نیروهای آمریکایی در این کشور، احتمال سقوط بسیار بالا است. افغانستان به «بازی بزرگ» قرن نوزدهم بازگشته و توسط همسایگانش روسیه، ایران، پاکستان، چین، و هند، مورد استفاده قرار می‌گیرد. یکی دیگر از مقامات غربی به من گفت: «آنچه ما نیاز داریم، «بن‌بست زیان‌بار» است (وضعیتی که دو طرف می‌دانند ادامهٔ جنگ تنها موجب صدمات فراوانی می‌شود و در وضعیتی قرار دارد که نیاز به دخالت طرف سوم احساس می‌شود). چراکه در کابل و اسلام‌آباد و راولپندی افرادی هستند که همه از یک مرکز خرید در دبی خرید می‌کنند و ادامهٔ جنگ برای آن‌ها خوشایند است». او افزود: «در طی ۱۰ سال، ما از تلاش برای آوردن یک دولت خوب، تأمین امنیت، توسعه و حاکمیت قانون، به تلاش برای بقا رسیده‌ایم… هنوز شیوه‌های زیادی وجود دارد که ممکن است موجب سقوط دولت شود». او احتمال ناآرامی‌های گستردهٔ عمومی را ذکر کرد. در ماه نوامبر گذشته، پس از سربریده‌شدن هفت غیرنظامی هزاره توسط دولت اسلامی، هزاران نفر از شهروندان نزدیک به تصرف ارگ بودند، و برخی از مقامات ارگ تصور می‌کردند به سرنوشت پیشینیان خود دچار می‌شوند.

احتمال دیگر برای سقوط غنی، سیاسی است. به‌تازگی، او تمایل بیشتری به بازی‌های قدیمی نشان داده است –برای مثال، او گیلانی را به جایگاه پردرآمد و بی‌زحمت ریاست شورای عالی صلح منصوب کرده است. اما قدرتمندانی که گیلانی آن‌ها را خشمگین کرده است، در حال طراحی دسیسه‌هایی برای بازگشت به قدرت هستند. توافق میان عبدالله و غنی که نزدیک به دو سال قبل امضا شد، خواستار اصلاحات انتخاباتی، انتخابات محلی، و جرگهٔ قانون اساسی بود که مهلت اجرای آن تا ماه سپتامبر سال جاری است تا جایگاه عبدالله در قانون اساسی تعریف شود. هیچ‌کدام از این موارد اتفاق نیفتاده است، و در هیچ زمان نزدیکی نیز به‌دلیل درگیری‌های سیاسی و جنگ امکان‌پذیر نیست. این وضعیت به دشمنان غنی بهانه‌ای برای زیرسوال‌بردن مشروعیت دولت می‌دهد. کرزی که به‌طور منظم با اپوزیسیون دیدار می‌کند، گفته می‌شود از برگزاری لویه جرگه‌ای که می‌تواند منجر به سقوط غنی و انتخاب رئیس‌جمهور جدید شود حمایت می‌کند. عمر داودزی، رئیس دفتر سابق کرزی –کسی که مسئول انتقال پول نقد از رژیم ایران بود و یک ماشین شمارش پول در دفترش داشت-، به من گفت: «غنی تمام کسانی که اطرافش هستند را به دشمن تبدیل کرده است. هیچ‌کسی باقی نمانده است. روزی من گفت‌وگوی همسر او را در تلویزیون تماشا می‌کردم، و همسر من پرسید: چرا این‌قدر با دقت او را تماشا می‌کنی؟ به او گفتم: منتظرم که او منفجر شود و بگوید مرا نجات بدهید!». داوودزی یک ائتلاف سیاسی را تشکیل داده است و منتظر است هر زمان فرصتش پیش آمد ارگ را به دست بگیرد. او می‌گوید: «اگر قرار است تغییری به‌وجود بیاید، تنها یک راه وجود دارد. استعفای غنی». یک مقام غربی با تجربه‌ای طولانی در افغانستان به من گفت که ایدهٔ یک دولت انقلابی که پس از یک کودتای نظامی منصوب شود، دور از ذهن نیست.

در کابل، شواهد اندکی از تلاش‌های طولانی و پرهزینهٔ آمریکا وجود دارد. من از امرالله صالح رئیس سابق امنیت، پرسیدم در پانزده سال گذشته چه دستاوردهایی وجود داشته است. او پاسخ داد: «از دیدگاه امریکایی‌ها، بسیار اندک. از دیدگاه مردم افغانستان، بسیار زیاد. من ممکن است نارضایتی‌های شخصی زیادی داشته باشم، اما اگر از دیدگاه گسترده‌تری نگاه کنید، تغییرات فراوانی وجود داشته است». منظور صالح جاده‌ها و بندها نبود. او از تحول جامعهٔ افغانستان، گفتمان عمومی در میان فعالان و روشنفکران، زنان، و جوانان صحبت می‌کرد. «پیش از ۱۱ سپتامبر، بزرگ‌ترین موضوع بحث ما این بود: یک دولت چگونه شکل می‌گیرد؟ امروز، موضوع این نیست. مهم‌ترین بحث امروز این است که دولت چگونه می‌تواند کارآمد باشد، چگونه می‌تواند در قدرت باقی بماند، چگونه تفاوت‌ها در افغانستان حفظ می‌شوند، و چگونه این دولت می‌تواند شریک جامعهٔ جهانی باشد».

غنی در تمام زندگی‌اش با این موضوعات درگیر بوده است. اگرچه صالح یکی از منتقدان او است، اما باور دارد که غنی هنوز می‌تواند کارهای مهمی را انجام بدهد، و او نمی‌خواهد شاهد باشد که غنی راه دیگر اصلاح‌طلبان در تاریخ افغانستان را دنبال کند. صالح گفت: «برای من، این رنج‌آور است که مردم می‌بینند که دستاوردهای این دولت، این رئیس‌جمهور، بسیار اندک بوده است. این نه‌تنها به معنای شکست اشرف غنی است، بلکه همچنین به معنای شکست تکنوکراسی در سیاست افغانستان است».

جورج پاکر، نیویورکر/ ترجمه: معصومه عرفانی، روزنامه اطلاعات روز

مطالب مشابه

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی